ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

عیدانه 94

خداوندا ! نعمت سلامتی مبدا همه نیازها و عاقبت به خیری مقصد همه نیازهاست. بین این مبدا تا مقصد والاترین نیازها دلخوشی ست به بزرگواریت سوگند در آغاز سال نو آنرا به تمامی دوستان عطا فرما . عکسهایی که کنار هفت سین های مختلف گرفتین.امسال دو ساعت قبل از سال تحویل رسیدیم خرم اباد.اینقدر خسته بودیم که به زور خودمون رو تا لحظه ی سال تحویل بیدار نگه داشتیم.دو سه روز اول تو خونه بودیم و روز سوم خاله مهتاب هم اومد و با هم به دید و بازدید عید رفتیم.ولی صدحیف که هوا بارونی و سرد بود و هیچ جای تفریحی نرفتیم.فقط وقتی که همراه مادرجون اینا داشتیم میرفتیم دزفول سر راه چن تا عکس گرفتیم و البته تنها فرصت بود چون اسمون ابری ب...
8 فروردين 1394

ثمین گلی سه ساله شدنت مباررررررررررررررررک

  دختر نازمممممممم عشقـــــــــمممم توی این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو آسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه ، رو لبا پر خندس ثمین گلی فدای قدو بالات عزیز دلم سه ساله شدنت مبارک         دخملی در صفحه متولدین امروز ...
2 بهمن 1392

تولد 7 سالگی ثنا طلا

وقتی که اومدی تو ،شادی و خنده اومد               بــرای دیدن تــــــو،صد تا پــرنده اومد وقتی که اومدی تو،صبــر زمین سر اومد                از زیر پات هر طرف هزار تا گل دراومد هدیه و شمع و خنده،جشن و چراغ و پولک            گـــل قشنگ و نازم ،تولدت مبارکـــــــــ سلا م به گلهای باغ زندگیم و همه ی دوستان مهربونمون.امیدوارم سال جدید،سالی پر از خیر و برکت و سلامتی برای همه باشه. امروز یعنی 17 فروردین ماه،دختر نازم،ثنای عزیزمون وارد 7 س...
18 فروردين 1392

عکسهای جشن تولد دو سالگی ثمین گلی

بابام میگه خانم شدی،از کوچیکی تو ردشدی    مامان میگه فدات شم،قربون اون چشات شم دو سال گذشــــــت اومدی،برای ما همدمــی      قراره دو سالـه شی،عاقل و بالنـده شی میخوایم یه جشن بگیریم،بیشتر همو ببینیـم    هر کی که خواستی جونم،دعوت کن مهربونم سلام گل دخترای من. جشن تولد ثمین جونم در روز سه شنبه ١٢ بهمن 91 همزمان با تولد پیامبر اکرم (ص)برگزار شد تم تولد ثمین جونم ماهی بود.از یک ماه پیش خودم دست بکار شدم و از نتیجه ی کارم راضی بودم. روز شنبه رفتیم آتلیه و کلی عکس گرفتین که انشاله وقتی فایلش رو گرفتم میذارم. ادامه ی عکسها رو در ادامه م...
11 بهمن 1391

عید فطر91

رمضان میرود ولی کاش صفایش نرود      سحر و جوشن و قرآن و دعایش نرود کاشکی پر شده باشد دلم ازنورسحر     همــــره روزه و افطــــــار،نوایش نرود   ...
29 مرداد 1391

تولدانه...

امروز یعنی 19 مرداد 91 اگه گفتین تولد کیه؟ امروز تولد یکسالگی وبلاگمونه.سلام وبلاگ جونم.تو این یکسال تمام خاطرات زیبای فرشته های کوچولوی من رو در خودت گنجاندی و امیدوارم که ثبت بقیه ی خاطراتشون رو هم بپذیری.تو این یکسال دوستان خیلی عزیزی پیدا کردم که با شادیهامون شاد شدن و با غصه هامون ناراحت شدن و همدردی کردن.دوستائی که نمیشناختمشون و حتی ندیده بودمشون،اما با وجود تو،حالا اونهارو مثل خواهر های خودم،دوست دارم و بدون اینکه ببینمشون احساس عجیب و شیرینی نسبت به همشون پیدا کردم که قابل توصیف نیست.البته چندتا از دوستان همشهری رو پیدا کردیم و همدیگه رو ملاقات کردیم که حالا بودنشون برای من که تو غربت هستم غنیمت بزرگی ست.نمیخوام اسم بیارم چون میتر...
19 مرداد 1391

ثنا و جشن تولد پروانه ای در مهد

بالا خره روز موعود فرا رسید.دیروز که سه شنبه بود توی مهد برای دختر گلم ثنا خانوم جشن تولد گرفتیم.آخ که چقدر این هماهنگ کردن بچه ها سخته.اولا که بابا رضا توی این دوسه روز رفت ماموریت و امشب برگشت.شانس اوردیم که دائی منصور این چند روز بود و کلی از بنده ی خدا کار کشیدیم.از همینجا از داداش گلم تشکر میکنم.انشااله عروسیش جبران کنیم.دیشب تا ساعت 4 صبح پای بسته بندی کردن یادگاریها و تزئین کیک بودیم.صبح از 7 بیدار شدم و اول ثنا رو اماده کردم و بعد ثمین رو.بعدش رفتیم دنبال خاله نسرین(خانوم همکار بابا).خیلی خوب شد که اومدن و ثمین رو گرفتن تا من بتونم از پس کارهای جشن بربیام.دست خاله نسرین هم درد نکنه.با خانم حیدری شروع به تزئین کردیم و بعد بچه ها ...
26 خرداد 1391

ثنا و ثمین و روز پدر

سلام به همگی.دلم میخاد تک تک خاطراتتون رو تو اینروزها بنویسم ولی فرصت نمیشه .چون همش مهمونی میریم و به دید و بازدید مشغولیم.روز یکشنبه مامان جون مهری و خاله محبوبه همراه دایی مهدی و زن دایی معصومه اومدن دزفول و قرار بود که با هم بریم خرم اباد.اما بخاطر اینکه مامان جون جواب ازمایشش رو یکشنبه ی اینده میدن ،ماندگار شدیم و دایی و زندایی هم پریشب رفتن.برای روز پدر،تصمیم گرفتیم آقایان رو غافلگیر کنیم و طی عملیات محرمانه ،من و زندایی و خاله مهتاب دست بکار شدیم و یک عدد کیک خوشگل و خوشمزه درست کردیم.البته دایی مهدی و عمو عبدااله دیدن ولی بابا رضا حسابی غافلگیر شد.هورااااااااااا شب وقتی از مهمونی برگشتیم خونه ی خاله دیدیم خاله فریبا هم اونجا هستن و...
18 خرداد 1391